




وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود
وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من
وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من
وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من
وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من
وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من
وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من
می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم

سلام بر ماه شكوه روح و خاكساري تن، ماه دست هاي نوازش آسمان، ماه گام هاي به عاشقي رهسپار، ماه چشم هاي اشك بر پيشگاه خشيت خدا، ماه دهان هاي آه و لب هاي زمزمه دوست ، ماه آوازهاي زخمي زاري.
سلام بر ماه همايون پارسايان، ماه روشن ديدار در شب بي كرانه انسان، ماه يقين، ماه كتاب مبين. سلام بر ماه شورِ شوكتِ ايمان و روحِ رحمتِ رحمان. سلام بر ماه خجسته جان، سلام بر رمضان.
رمضان، ماه ميعاد است و گاه ياد. ميعاد با رستخيز دوباره جان و گاه حضور در هميشه اي از نور؛ ماه شكيب تن و شادي جان.
رمضان، بشارت رستگاري است بر پاكان و اشاراتي است به پاكي رستگاران. امير رستگاران و پاكان و برگزين رسولان، محمّد مصطفي(ص) در پيشباز رمضان فرموده است: ماه خدا با فرخندگي و مهر و آمرزش به شما روي كرده است؛ ماهي كه در آن به بزم ربّاني بار عام يافته ايد و به جرگه رادمردان درآمده ايد؛ پس پروردگارتان را با نيت هاي راست و جان هاي پاك بخوانيد. شوربخت است آن كه در اين ماه مهين به مقام آمرزش نرسد. با گرسنگي و عطش اين ماه، گرسنگي و عطش قيامت را در ياد آريد؛ زبان از ياوه بداريد و ديده از ناروا بپوشيد. در نماز اين ماه، دست خواهش بر آستان نيايش خدا بريد كه به مهر بر بندگانش مي نگرد، اگر بخوانندش، اجابت كند؛ و اگر ندايش در دهند، روي آورد، و اگر نياز آورند، عطا كند. پيشاني، بسيار بر خاك بساييد تا از گرانباري بدكاري خود بكاهيد و بدانيد كه خداوند به شكوه واري خود سوگند خورده كه نماز خوانان و سجده گذاران را سختي ندهد. در اين ماه، درِ بهشتِ خوشدليِ خدا گشاده است، زينهار كه پروردگارتان آن را بر شما فرو بندد، و دروازه دوزخِ خشمش بسته است، زينهار كه آن را بر شما بگشايد...
الهي! به پيشباز اين خجستگي، ديدار تو را چون اشك بر سر مژگان ايستاده ايم و دل به مهر مهربان رمضان داده ايم. خدايا! در اين روزها، روزه مرا روزه روزه گيران راستين كن و نماز مرا، نمازِ نماز خوانان راستين، و از خواب بي خبران به هوشياري ام ببر. در اين روز، تردامني ام را بر من ببخش، اي خداوندگار جهانيان و درگذر از من اي آمرزگار تردامنان.
بر سر و صورت بکوبید و خود آزاری کنید
آبروها برده اید از من در ایام حیا ت
لا أقل حا لا که مردم آبرو داری کنید
من که می دانم در آنجاتان عروسی ها به پاست !
لا أقل در مجلس ختمم کمی زاری کنید
می کنم تقدیمتان متن وصیت نامه را
تا پس از اجراش احساس سبکباری کنید
اول اینکه در شب هفت و چهل هنگام شام
باید از آوردن اولاد خود داری کنید
شام ختم دوستانم هیچ تعریفی نداشت
ران و سینه ی مرغ ما را خوب سوخاری کنید
وای اگر گردو نباشد لای خرماهای من !
فکر خرما و خطیب و مسجد و قاری کنید
ثا نیاً مشکی بپوشید و چهل شب ریش را
تا به زانو هم اگر آمد پرستاری کنید
از وصا ل تیغ و صورت ما معّذب می شویم
فوق فوقش ریش را یک ذرّه ستاری کنید
ثا لثاً حج و نماز و روزه ی سی سا ل را
باید از شیخی برای من خریداری کنید
رابعاً یک عده بازاری طلب کار منند
باید از بازاریان اعلام بیزاری کنید
البته اول بپردازید اقساط مرا
بعد از آن اعلام بیزاری ز بازاری کنید
خامساً از شعرهای من کسی حظّی نبرد
مردم کج ذوق را در فهم آن یاری کنید
یکدگر را از چه رو جر می دهید ای دوستان؟
بر سر نعشم نباید نا بهنجاری کنید
من به کل ّ مردم ایران تعلّق داشتم
پس برایم چا له ای مرغوب حفاری کنید
بوی گند لاشه ام پیچید در گوش فلک
شاعرم برگ چغندر نیستم کاری کنید
شستشوی مرده آن هم پیش چشم دیگران؟
وای اگر با نعش من اینگونه رفتاری کنید
شیخ فضل الله نوری را به دار آویختید
لا أقل از نوری شاعر هواداری کنید
من نمی خواهم خیابانی به نام من کنند
نام ما را روی سنگ قبر حجاری کنید
اعتماد کاملی دارم به زن اما شما
نشنوم با همسرم یک لحظه غمخواری کنید
از فشار قبر می ترسم سپیدی کفن
زرد گردد رنگ آن را کا ش زنگاری کنید
مثل سگ می ترسم از کنکور تشریحی مرگ
ای نکیر و منکر شبکار عیّاری کنید
مرگ در راه است ای دختر پسرهای جوان
قبل هرگونه تماسی صیغه ای جاری کنید
با زبان خونچکان داس ، عزرائیل گفت :
روح را باید برای مرگ پرواری کنید
عرضمان را درز می گیریم با این توصیه
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم، و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون
ما اراده كرديم بر مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين قرار دهيم و حكومتشان را درزمين پا برجا سازيم؛ و به فرعون و هامان و لشكريانشان؛ آنچه را از آنها (بني اسرائيل) بيم داشتند، نشان دهيم. سوره قصص/ آيه ٥

گفتم بنويسم به ياد تو، يادم آمد که پيشتر از غافلان بوده ام .
گفتم بنويسم با عشق به تو، يادم آمد هنوز عاشق نشده ام.
گفتم پس بگذار کمي باخورشيد باشم براي طلوع، يادم آمد که من سالها پيش غروب کرده ام.
گفتم پس بگذار کمي دعا کنم براي آمدنت.
گفتم: اللهم عجل لوليک الفرج.


آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
اما اكنون ا وضاع چنین است بدانید
آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غازبه کنجی بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول خر خویش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند
برپست ریاست ابدالدهر بماند
مردی می آيد که دستانش بوی کرامت، پيشانی اش بوی بندگی و گام هايش، ندای ايستادگی سر می دهد.بهار به حيرت می ايستد، باد سجده می کند و خورشيد، شکرانه می دهد.
خشنودى از پيشامدهاى ناخوشايند، بلندترين درجه يقين
است.
امام سجاد (ع)
/emame%20sajjad%20(32).jpg)
۵شعبان خجسته میلاد سید ساجدین و زینت عابدان و سر حلقه عارفان،
حضرت امام زین العابدین (ع)
فرخنده باد
|
| |
|
تولّد عباس، خانه علی و دل مولا را روشن و سرشار از امید ساخت، چون حضرت میدیدند در کربلایی که در پیش است، این فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ ِعلی، فدای حسینِ ِفاطمه خواهد گشت. |

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برون رخت ببر هیچ مگو
ميلاد با سعادت
حضرت ابوالفضل العباس (ع)
سمبل مقاومت و وفاداری در راه آرمان مقدس جهاد فی سبيل الله و پرچم گذشت و فداكارى و جانبازى در صحراى كربلا؛ روز جانبازرا به محضر امام زمان (عج) و تمام شیعیان جهان تبریک و تهنیت می گوییم
سلام بر تو ای نزدیک ترین نام به خدا! سلام بر تو ای سفینه عشق! مدینه را شور حضور تو پر کرده است. شمیم لبخند پنجره ها! فضا را عطرآگین نموده و آسمان، خیره به نورافشانی مُنزل وحی، نام زیبای تو را زمزمه می کند و زمین چه سعادتمند، گهواره حضور تو پیدا شده است. ای رهبر عاشقان و دلدادگان، ای حسین (ع) میلادت گرامی و پاینده باد.

سوم شعبان، ولادت فرخنده مهتر جوانان بهشت و آموزگار شهادت،
حضرت حسین بن علی علیه السلام
مبارک و خجسته باد.




مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود.

نامش را علي نهادند؛ و با علي، موجودي ديگر نيز موجوديت گرفت، موجودي عزيز،
گرانبها و بس کمياب. همان چيزي که بايد راز سعادت جامعه ها را در آن جست،
و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهي شده بودند،
جهان، "عدل" را نه مي فهميد و نه مي شناخت. ميلاد علي با تولدي ديگر همراه بود؛
تولد عدل...

ساقه هاي نيلوفري از پايه هاي عرش بالا رفته و سرير ولايت را به عطر وجودي خود آراسته اند، تا او بيايد و بر تکيه گاه پوشيده از رازقي آن تکيه زند. درون کعبه چه غوغايي است امروز! ملائک، بال در بال گستره آسمان ها را پوشانيده اند و جبرائيل و ميکائيل و اسرافيل حلقه خانه کعبه شدند تا پر به نور وجود او بسايند! طنين نام او هلهله شادي ملائک است. جام هاي افلاکي عاشقان به سوي او مي آيند و گيسوان سياه شب به يمن وجود او گل خنده هاي نقره اي را در ميان آبشار آسماني اش تقسيم مي کند؛ چرا که امشب علي (ع) مي آيد!...
و جمعه چه شکوهي دارد و اين جمعه شکوهي ديگر!... 13 رجب سال سي ام از عام الفيل! آسمانيان طبق طبق نور مي آوردند، آن گاه که ديوار کعبه شکافته شد و فاطمه بنت اسد قدم به درون کعبه نهاد که علي اعلي خانه خويش را از براي قدوم مبارک او آماده کرده بود ... و او آمد که نام خود را از خدا گرفته بود و آمده بود تا بت هاي خانه را در هم بشکند و بر پشت بام آن نداي يگانگي و توحيد ذات مقدس خداي تعالي را سر دهد و او را تقديس کند و فرياد حق طلبي اش را از ميان کفرها و نفاق به گوش جان هاي عاشقان برساند و پرواز شور آفرين کبوتران عشق را جاني تازه بخشد.
فرخنده میلاد کعبه زاد حماسه و مهرورزی، مولود کعبه،
مولی الموحدین حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام
بر ییروانش خجسته باد

منبع فياض نور حق
سلام خدا بر تو ای دهمین پیشوای معصوم! سلام بر درخشندگی کوکب نورانی ات که خورشید را شرمگین تابش کرد و چشمه های آفرینش را لبریز جوشش. در این روز غم بار و مصیبت زده، آتش سوگمان را مهار کن و دست مهربان و غریب نوازت را بر صفحه دل هامان بکش.
آمد ... و
واژگان نور میان کلام جهانیان جان گرفت
و آسمان عشق در میان دوستان ایمان، باران
آمد ... و هرم حضور آفتابی اش
سلام و صلوات را مهمان چشمان عاشقان کرد و
حضور و رایحه سبز ایمان را تکرار.
سالروز ولادت ام ابیها مادر امامت، همسر ولایت و دخت نبوت را بر تمامی دوستداران حضرتش مبارک باد.
گل یاس کبود

ای دلت روشنترین آیینه، چشمانتسرود
از تو میروید در این عالم گل یاس کبود
کیستی تو؟ ای بهاری باغ سرتا پا شگفت
رمزی از هفت آسمان یا رازی از کشف و شهود
قصه صبر تو را ای مادر خوب پدر!
سنگها همواره میخوانند با دریا و رود
میرسد از آسمانها تا نسیم یاد تو
دجله دجله اشک میآید زهر چشمی فرود
پیشتر هم هر غروب سرخ، خورشید غدیر
پشت نخلستان دستان بلندت میغنود
شب که میشد دستهای آسمانی مرد شهر
گرد غم از چهره مانند ماهت میزدود
باز میشد عقده تاریخ شیعه در گلو
راز آن قبرنهان را گر زبانی میگشود
جواد محقق
منبع: طنز خلیل جوادی
برای دیدن متن اشعار به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها
بر آمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمده اند از راه
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان .
![]()
سیاهی گفت:
اینک من ، بهین فرزند دریاها
شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم کرد.
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را.
نبینم ... وای!! ... این شاخک چه بی جان است و پژمرده...
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را
نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید .
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر
نگه می کرد غار تیره با خمیازه ی جاوید
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند :
_دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد .
ولی پیر دروگر با لبخندی افسرده :
فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد
خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا
غریو از تشنگان برخاست :
باران است ... هی ! باران !!
پس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان بد نشد آخر ...
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران
به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات
فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را
_تحمل کن پدر ... باید تحمل کرد ...
می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را ....
ولی باران نیامد...
پس چرا باران نمی آید ؟
نمی دانم ولی این ابر بارانی ست ، می دانم .
ببار ای ابر بارانی ! ببار ای ابر بارانی!!
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم.
_شما را ، ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد .
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا .
ولی باران نیامد...
_پس چرا باران نمی اید ؟
سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا .
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند :
_آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟
و آن پیر دورگر گفت با لبخند زهر آگین :
فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد .
شعری از مهدی اخوان ثالث

وقتی دل سودایی میرفت به بستانها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن کوته نظری باشد رفتن به گلستانها
آن را که چنین دردی از پای دراندازد باید که فروشوید دست از همه درمانها
گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید چون عشق حرم باشد سهلست بیابانها
هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها
هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو باید که سپر باشد پیش همه پیکانها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش میگویم و بعد از من گویند به دورانها

شعری سرشار از احساس از فریدون مشیری
بهارم دخترم از خواب برخیز شکر خندی بزن شوری برانگیز
گل اقبال من ای غنچه ناز بهار آمد تو هم با او بیامیز
بهارم دخترم آغوش وا کن که از هر گوشه گل آغوش وا کرد
زمستان ملال انگیز بگذشت بهاران خنده بر لب آشنا کرد

بهارم دخترم صحرا هیاهوست چمن زیر پر و بال پرستوست
کبود آسمان همرنگ دریاست کبود چشم تو زیبا تر از اوست
بهارم دخترم نو روز آمد تبسم بر رخ مردم کند گل
تماشا کن تبسم های او را تبسم کن که خود را گم کند گل
بهارم دخترم دست طبیعت اگر از ابرها گوهر ببارد
وگر از هر گلش جوشد بهاری بهاری از تو زیبا تر نیارد
بهارم دخترم چون خنده صبح امیدی می دمد در خنده تو
به چشم خویشتن می بینم از دور بهار دلکش اینده تو
این مطلب که برگرفته ای از یادداشتهای دکتر شریعتی است اگر چه یه مقدار طولانیه ولی حس خیلی خوبی رو القا می کنه که واسه من حتی چند بار خوندنش هم جذابه.امیدوارم بپسندید.
نوروز
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز يك جشن ملي است،جشن ملي را همه ميشناسند كه چيست، نوروز هر ساله برپا ميشود و هر ساله از آن سخن ميرود. بسيار گفتهاند و بسيار شنيدهايد؛ پس به تكرار نيازي نيست؟ چرا، هست. مگر نوروز را خود مكرر نميكنيد؟ پس سخن از نوروز را نيز مكرر بشنويد. در علم و ادب تكرار ملالآور است و بيهوده؛ "عقل" تكرار را نميپسندد؛ اما "احساس" تكرار را دوست دارد، طبيعت تكرار را دوست دارد، جامعه به تكرار نيازمند است، طبيعت را از تكرار ساختهاند؛ جامعه با تكرار نيرومند ميشود، احساس با تكرار جان ميگيرد و نوروز داستان زيبايي است كه در آن، طبيعت، احساس و جامعه هر سه دستاندركارند.

نوروز كه قرنهاي دراز است بر همة جشنهاي جهان فخر ميفروشد، از آن رو "هست" كه يك قرارداد مصنوعي اجتماعي و يا يك جشن تحميلي سياسي نيست، جشن جهان است و روز شادماني زمين، آسمان و آفتاب، و جوشِ شكفتنها و شور زادنها و سرشار از هيجانِ هر "آغاز".
جشنهاي ديگران، غالباً انسانها را از كارگاهها، مزرعهها، دشت و صحرا، كوچه و بازار، باغها و كشتزارها، در ميان اطاقها و زير سقفها و پشت درهاي بسته جمع ميكند: كافهها، كابارهها، زيرزمينيها، سالنها، خانهها ... در فضايي گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زيبا از رنگ و آراسته از گلهاي كاغذي، مقوايي، مومي، بوي كندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را ميگيرد و از زير سقفها، درهاي بسته، فضاهاي خفه، لاي ديوارهاي بلند و نزديك شهرها و خانهها، به دامن آزاد و بيكرانة طبيعت ميكشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هيجانِ آفرينش و آفريدن، زيبا از هنرمندي باد و باران، آراسته با شكوفه، جوانه، سبزه و معطر از:
"بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك،
شاخههاي شسته، باران خورده، پاك" ...
در آن هنگام كه مراسم نوروز را به پا ميداريم، گويي خود را در همة نوروزهايي كه هر ساله در اين سرزمين برپا ميكردهاند، حاضر مييابيم و در اين حال، صحنههاي تاريك و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت كهن ما در برابر ديدگانمان ورق ميخورد، رژه ميرود. ايمان به اينكه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا ميداشته است، اين انديشههاي پرهيجان را در مغزمان بيدار ميكند كه: آري، هر ساله! حتي همان سالي كه اسكندر چهرة اين خاك را به خون ملت ما رنگين كرده بود، در كنار شعلههاي مهيبي كه از تخت جمشيد زبانه ميكشيد، همانجا، همان وقت، مردم مصيبتزدة ما نوروز را جديتر و با ايمان بيشتري برپا ميكردند؛ آري، هر ساله! حتي همان سال كه سربازان قتيبه بر كنارة جيحون سرخ رنگ، خيمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پياپي قتل عام ميكرد، در آرامش غمگين شهرهاي مجروح و در كنار آتشكدههاي سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن ميگرفتند.
تاريخ از مردي در سيستان خبر ميدهد كه در آن هنگام كه عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفة جاهلي آرام كرده بود، از قتل عام شهرها و ويراني خانهها و آوارگي سپاهيان ميگفت و مردم را ميگرياند و سپس، چنگ خويش را برميگرفت و ميگفت: "اباتيمار، اندكي شادي بايد"! نوروز در اين سالها و در همة سالهاي همانندش، شادييي اينچنين بوده است، عياشي و "بيخودي" نبوده است، اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانة پيوند با گذشتهاي كه زمان و حوادث ويرانكنندة زمان همواره در گسستن آن ميكوشيده است.
نوروز همه وقت عزيز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شيعيان مسلمان، همه نوروز را عزيز شمردهاند و با زبان خويش، از آن سخن گفتهاند. حتي فيلسوفان و دانشمندان كه گفتهاند: "نوروز روز نخستين آفرينش است كه اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در اين كار بود و ششمين روز، خلقت جهان پايان گرفت و از اين رو است كه نخستين روز فروردين را هورمزد نام دادهاند و ششمين روز را مقدس شمردهاند".
چه افسانة زيبايي؛ زيباتر از واقعيت! راستي مگر هر كس احساس نميكند كه نخستين روز بهار، گويي نخستين روز آفرينش است. اگر روزي خدا جهان را آغاز كرده است، مسلماً آن روز، اين نوروز بوده است. مسلما بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است. هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نكرده است. مسلما اولين روز بهار، سبزهها روييدن آغاز كردهاند و رودها رفتن و شكوفهها سرزدن و جوانهها شكفتن، يعني نوروز.

بيشك، روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار، آفتاب در نخستين روز نوروز طلوع كرده است و زمان با وي آغاز شده است.
نوروز- اين پيري كه غبار قرنهاي بسيار بر چهرهاش نشسته است- در طول تاريخ كهن خويش، روزگاري در كنار مغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خويش ميشنيده است؛ پس از آن، در كنار آتشكدههاي زردشتي، سرود مقدس موبدان و زمزمة اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش ميخواندهاند؛ از آن پس، با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل ميكردهاند و اكنون، علاوه بر آن، با نماز و دعاي تشيع و عشق به حقيقت علي و حكومت علي، او را جان ميبخشند و در همة اين چهرههاي گوناگونش، اين پير روزگارآلود، كه در همة قرنها و با همة نسلها و همة اجداد ما- از اكنون تا روزگار افسانهاي جمشيد باستاني- زيسته است و با همهمان بوده است، رسالت بزرگ خويش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و درآميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و، عظيمتر از همه، پيوند دادن نسلهاي متوالي اين قوم- كه بر سر چهار راه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان كله منارها بند بندش را از هم ميگسسته است و نيز پيمانيگانگي بستن ميان همة دلهاي خويشاوندي كه ديوار عبوس و بيگانة دورانها در ميانهشان حائل ميگشته و درة عميق فراموشي ميانشان جدايي ميافكنده است.
و ما، در اين لحظه، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش، نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي نوروز را باز برميافروزيم و در عمق وجدان خويش، به پايمردي خيال، از صحراهاي سياه و مرگزدة قرون تهي ميگذريم و در همة نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمين ما برپا ميشده است، با همة زنان و مرداني كه خون آنان در رگهايمان ميدود و روح آنان در دلهايمان ميزند شركت ميكنيم و بدينگونه، "بودن خويش" را، به عنوان يك ملت، در تندباد ريشه برانداز زمانها و آشوبِ گسيختنها و دگرگون شدنها خلود ميبخشيم و، در هجوم اين قرن دشمنكامي كه ما را با خود بيگانه ساخته و، "خالي از خويش"، بردة رام و طعمة زدوده از "شخصيت" اين غرب غارتگر كرده است، در اين ميعادگاهي كه همة نسلهاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا ميبنديم و "امانت عشق" را از آنان به وديعه ميگيريم كه "هرگز نميريم" و "دوام راستين" خويش را به نام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري، ريشه در عمق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و بر پاية "اصالت" خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، "بر صحيفة عالم ثبت" كنيم.
سلام
مدتیه به دلیل مشکلات فنی وبلاگ دیر به دیر به روز میشه.می دونم خیلیا تون نذر کردین،دعا خوندین تا ما دوباره مثل همیشه پر بار بر گردیم!!!
نگران نباشید!دوباره همه چیز درست میشه به قول حافظ :
عاقبت یکسان نماند حال دوران غم مخور
شکر خدا دوره نخوت باد دی و سرمای زمستون داره به آخر می رسه و بوی بهار کم کم فراگیر میشه
به قول شاعر که میگه بهار بازم میاد عشقو میاره ...!!!
نه اینو ولش کنید. حیف نیست وقتی استاد شجریان با نوای آسمونیش بوی باران فریدون مشیری رو زمزمه میکنه این خزعبلات رو گوش کنیم. من شعرشو واستون اینجا می ذارم ولی اگه طراوت بهار و بوی بارون رو می خوای حس کنی آلبوم بوی باران استاد شجریان رو حتما گوش کن. (البته استاد یه قسمتی از این شعر رو احتمالا به خاطر گرفتن مجوز سانسور کرده و نمی خونه.

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخههای شسته باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپيد برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمهها و دشتها خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نيمهباز خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار جامه رنگين نمیپوشی بکام
باده رنگين نمیبينی به جام نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که میبايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
عمر حقيقت به سر شد
عهد و وفا بياثر شد
نالهي عاشق، ناز معشوق هر دو دروغ و بيثمر شد
راستي و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگي از ميانه شد
از پي دزدي وطن دين بهانه شد
ديده تر کن
جور مالک، ظلم ارباب
زارع از غم گشته بيتاب
ساغر اغنيا پر مي ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
اي دل تنگ ناله سر کن
از مساوات صرفنظر کن
ساقي گلچهره بده آب آتشين
پردهي دلکش بزن اي يار دلنشين
ناله بر آر از قفس اي بلبل حزين
کز غم تو سينهي من
پر شرر شد، پر شرر شد
می خوام در این پست یکی از کتابایی که خیلی منو به فکر واداشت اینجا بذارم . "سینوهه " احتمالا خیلی از شماها تا بحال اونو خوندین ولی اگه نخوندین به نظر من سر فرصت حتما بخونیدش.فکر می کنم ارزش خوندنو داشته باشه.

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
عشق را از شوق بودم خک بوس درگهی چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم
شعری از رهی معیری
سلام
والنتاین همه مبارک! چه شمایی که سر از پا نشناخنه واسه کادو خریدن می دویی ، چه منی که اصلا از این قرتی بازی های فرنگی مابانه خوشم نمی یاد! خیلی خوب ،چرا می زنی خوشم نمی یاد دیگه!

البته که خیلی خوبه که آدما به فکر همدیگه باشن.البته که در این زمانی که غم برای ریختن خون عاشقان از هر طرف لشکر انگیخته و زندگی و گرفتاریاش آدما رو تا خرخره به باتلاق خودش کشونده بهانه ای داشتن و براش شادی کردن خیلی عالیه ولی اشکال من اینجاس که می بینم اجدادمون بدون این رسوم وارداتی کلی خوشی در می کردن،اونوقت ما هیچ کدوم از اون یادگاریا رو نمی بینیم ولی مرتب تقویم رو چک می کنیم که مبادا اول ژانویه از دست بره،نکنه 14 فوریه برسه و ما خواب باشیم!
می گی کدوم یادگاریا؟ مهرگان. اسمشو شنیدی؟چقد ازش می دونیم؟چند بار یادمون بود که پاسش بداریم؟ اسفندگان چی؟ اسمشون خیلی غریبه نه!آره خوب این روزا کدوم آدم با کلاسی والنتاین رو ول می کنه و می چسبه به اینا!!! اصلا به روز نیستن.ولی به خدا همین والنتاین هم مال چند صد ساله پیشه! یه سیزده بدر واسمون مونده که نصفه نیمه به خاطر تعطیلیش یادمون می مونه که اونم هر سال خطر حذف از بیخ گوشش رد میشه!
میدونید! کارمون شبیه کسیه که سالگرد تولد مادرزنش، به عنوان کادوی تولد، می بردش کیش، ولی روز تولد مادرش حتی یادش نمی یاد که با یه تلفن ،یه تبریک خشک و خالی بهش بده!!! باور کنید حتی عمق فاجعه از این هم بیشتره!
ما ملتی هستیم که غالبا تب می کنیم و وقتی تب یه چیزی ورمون داشت کارایی می کنیم که بیا و ببین!همین مولوی رو نگاه کنید. تا چند سال پیش غالبا اسمش فقط توی کتابای فارسی بود و بحثش در محافل دانشگاهی و ادبی. از وقتی شعرش در اروپا ارزش پیدا کرد،از وقتی ترکیه دست رو اسمش گذاشت وگفت که مال ماست ،همه حسام الدین چلپی شدیم! حالا حتی وقتی میری تو این گاراژای تعمیر ماشین کنار عکس فردین،کنار عکسی که از یکی از اماما چسبونده به دیوار،کنار اون قلبی که یه تیر از وسطش رو دیوار کاهگلی مغازه رد شده،کنار عکس فلان خواننده و رقاصه ترک یا اروپایی، می بینی یه عکسم از مولوی انداخته و داخلش نوشته:" عشق آن باشد که ویرانت کند بی نیاز از کفرو ایمانت کند"!
هرگز باور نمی کنم که این از یه شناخت حتی نصفه نیمه باشه.حتی نمی شه گفت از روی سادگی و صفای باطنه، این فقط جهالت محضه! البته که غالبا از این آدم بیشتر از این هم انتظار نیست ولی بخش کثیری ازجامعه ما رو تشکیل داده و فقط رنگ و لعابش با هم فرق می کنه! یادمون هست از درخت کریسمس که در همین سال های اخیر مد فراگیر شده و من با خودم فکر می کنم که این درخت کاج 2-1.5 متری واسه یه ایرانی مسلمون چه مفهومی می تونه داشته باشه.
مطمئنا این حرفا و این موضع گیری نسبت به یه سری مسائلی که واسه خیلی ها آخر کلاسه اصلا خوشایند نیست ولی اینا حرفائیه که همیشه میخواستم بگم و امشب به بهانه والنتاین فرصتش پیش اومد. پیشاپیش از نظریات گرم و پر مهر(!!!) شما سپاسگزاری می کنم.
راستی مجددا والنتاینتون مبارک!!!
روز والنتاین (Valentine's Day) (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) عیدی در روز ۱۴ فوریه (۲۵ بهمنماه) است که در بعضی فرهنگ ها روز ابراز عشق است.
این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین یا خرید هدایایی مانند گل سرخ انجام میشود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار میشد، باز میگردد.
تاریخچه کامل و دقیق ولنتاین در دست نیست و آنچه از پیشینه این روز میدانیم با افسانه درآمیخته است. امروزه کلیسای کاتولیک به این نتیجه رسیده است که حداقل سه قدیس به نام والنتاین وجود داشتهاند که همگی به شهادت رسیده اند، به همین دلیل چندین افسانه سعی در بازگوئی تاریخچه این آئین دارند.
روایت مشهور
در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بودهاست بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشتهاست از جمله اینکه مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند. کلودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتاین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود. با توجه به آنچه که در افسانه آمده کشیش ولنتاین برای او نامهایی نوشته و آنها را با نوشتن «از طرف ولنتاین تو» (From Your Valentine) امضاء کرده است، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای ولنتاین مشاهده میشود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق بر خلاف قانون کلودیوس دوم اعدام میشود. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان والنتاین تبدیل به نمادی برای عشق شده است.
شهرهای منتسب به والنتاین قدیس
بر اساس باورهای کنونی، بقایای والنتاین قدیس که در قرن ۱۹ میلادی در قبرستانی باستانی در ایتالیا کشف شد هماکنون در سه شهر رم، دوبلین و گلاسگو نگهداری میشود. بخشی از این بقایا پس از انتقال به یک تابوت طلایی توسط پاپ گرِگوری شانزدهم به کلیسای کاتولیک وایت فرایر در دوبلین پایتخت جمهوری ایرلند اهدا شد. بخش دیگری از این بقایا که گفته میشود شامل استخوانهای والنتاین قدیس هم هست توسط یک خانواده متمول فرانسوی در قرن ۱۹ به کلیسای فرانسیس مقدس در شهر گلاسگو در اسکاتلند منتقل شد . خارج از حلقههای مذهبی از مردم عادی کمتر کسی از وجوداین بقایا در شهر اطلاع داشت تا اینکه در سال ۱۹۹۹ تصمیم به انتقال این بقایا به کلیسای دیگری به نام The Blessed John Duns Scotus گرفته شد. این اقدام توجه گستردهی رسانهها و به طبع آن عموم مردم را به دنبال داشت بهطوری که شهر گلاسگو به خاطر میزبانی والنتاین قدیس شهر عشاق لقب گرفت و از سال ۲۰۰۲ این شهر در روز والنتاین میزبان فستیوالی به نام فستیوال عشق میباشد.
رسوم والنتاین
در کشورهای اروپایی و امریکائی دادن شکلات به عنوان هدیه روز والنتاین از شهرت خاصی برخوردار است. تزئین شکلات و پختن انواع ان نیز از اداب این روز به شمار میرود. از نظر علمی هم ثابت شدهاست که خوردن شکلات دات یا همان سیاه میزان عشق را در انسان بالا میبرد البته نه مصرف بی رویه ان.

اين نقاش و مجسمه ساز 77 ساله كه از نيمه آذرماه بهدليل آسيب ديدگي از ناحيه لگن در بيمارستان بستری و مورد عمل جراحي قرار گرفت، پس از پايان دوره نقاهت از يك ماه پيش به آسايشگاه سالمندان فرزانگان منتقل شد، اما در پی مشكلات ناشی از بلعيدن غذا به خونريزی معده دچار و از حدود 10 روز پيش به بيمارستان عيوض زاده و در پی آن، به بيمارستان آتيه انتقال داده شد.
آقای تباتبايی بيش از 40 جلد كتاب شامل داستانهای فولكلور، رمان، شعر، نقدهای هنری و نمايشنامه منتشر كرد.
پايه گذاری و مديریت گالری هنر مدرن ايران یا گالری "هنر جديد" از جمله اقدامات موثر ژازه تباتبایی در عرصه هنرهای تجسمی ایران محسوب می شود.
نقاشی ها و مجسمه های این مجسمه ساز فقید ایرانی در موزه ها و مجموعه های شخصی مانند موزه لوور پاریس، موزه مترو پولیتن نیویورک، موزه هنرهای معاصر تهران، پریوات کلکسیون آلمان، گالری سیحون تهران، مجموعه شخصی فرح دیبا، ملکه سابق ایران، امیر عباس هویدا، نخست وزیر پیشین این کشور و برخی دیگر از دوستان وی موجودند.
خسرو سینایی، کارگردان ایرانی تا کنون دو فیلم با نام های "شرح حال" (1347) و "کوچه پاییز"(1375) از زندگی ژازه تباتبایی ساخته و نمایش داده است.
آقای سینایی، که به گفته خودش حدود 50 سال از نزدیک شاهد فعالیت های هنری ژازه تباتبایی بوده است وی را هنرمندی خاص و پیشرو خوانده و درباره او به بی بی سی فارسی گفت: "ژازه تباتبایی فقط با هنرش زندگی کرد و اگر در جای دیگری از دنیا به غیر از ایران زندگی می کرد شاید شهرت جهانی پیدا می کرد و به ثروت فراوانی هم می رسید اما وی در نهایت ترجیح داد بین مجسمه های آهنی خود زندگی کند و تا لحظه آخر هم که بیمارستان منتقل شد در میان آنها بود."
به گفته آقای سینایی در منزل آقای تباتبایی که همان گالری هنر جدید است از همان روزی که وی به بیمارستان منتقل شد، جوش داده شده که آثار وی به سرقت نرود.
آقای سینایی ابرازامیدواری کرد که دست اندرکاران فکری برای مجموعه آثار او و گالری هنر جدید که یکی از نخستین گالری های غیر دولتی هنری در ایران بود بکنند که نابود نشود.
جواد مجابی، شاعر، نويسنده، محقق، و منتقد که از دوستان نزدیک آقای تباتبایی بوده و مقالات و نقدهایی از او درباره آثار ژازه در کتابها و نشریات مختلف منتشر شده به بخش فارسی بی بی سی گفت: "در این که ژازه یکی از مهم ترین نقاشان و مجسمه سازان مدرن ایران است شکی نیست."
وی با اشاره به حجم بالای آثار آقای تباتبایی، گفت وی بیشتر به فرهنگ تجسمی کشور ایران توجه داشت و موضوع اصلی آثار وی فولکلور شهری است.
وی ژازه تباتبایی را "هنرمندی که شاهد زوال سنت های تصویری عصر خود بود" نامید و گفت او تلاش کرد در نقاشی هایش با الهام از نقاشی های عصر قاجار بقایای ارزش های تصویری یک دوره را ثبت کند و در مجسمه هایش به زندگی مردم توجه کرده است.
به گفته جواد مجابی، ژازه تباتبایی تیپ هایی از درون جامعه ایرانی مانند میراب و فانوس کش و قزاق و لوطی عنتری و رقاص و ... که که اندک اندک بر اثر هجوم فرهنگ جدید از دست می رفتند را مضمون مجسمه هایش قرار می داد و در واقع فولکلور هنرهای تجسمی ایران بیشتر در کارهای او تجلی داشت.
آقای مجابی، ژازه را هنرمندی می داند که تا پایان عمر کودکی پرطراوت خلاق و پر تخیل خود را حفظ کرده بود.
این نویسنده و منتقد ادبی وهنری معتقد است، ارزش آقای تباتبایی به دلیل کوتاهی هایی که در تحلیل، مرور و ارایه آثارش شده، آن طور که باید، شناخته نشده است.
سیف الله صمدیان، فیلمساز و عکاس با سابقه ایرانی نیز آقای تباتبایی را پیکاسوی ایران نامید و به بخش فارسی بی بی سی گفت: "معجزه کارهای ژازه در تبدیل اتفاق می افتد، یعنی او مانند عکاس ها تنها به قاب کردن آنچه می دید بسنده نمی کرد، بلکه از این فرم ها، معنی می ساخت."
آقای صمدیان تصویر شناسی ژازه تباتبایی را بسیار قوی و غیر قابل تدریس عنوان کرد.
محمد خدایی، فرزند مرحوم مصطفی خدایی که در زمان حیات ژازه تباتبایی در ساختن مجسمه ها و خرید آهن آلات اسقاطی و مواد اولیه آثارش به وی کمک می کرد، در دو ماه اخیر به جای پدر در زمان اوج بیماری ژازه با وی همراه بود و در بیمارستان، امور جاری و روزمره را بر عهده گرفت.
آقای خدایی به بخش فارس بی بی سی گفت که پدرش اجراکار خوبی بوده که کارهایش همواره مورد تایید ژازه قرار می گرفته است. به گفته محمد خدایی، مصطفی خدایی در منزل خود نیز به مجسمه سازی می پرداخته و طبعا آثاری نیز از خود به جای گذاشته است.

در این بررسی که در سایت رسمی مجلس ایران منتشر شده، نسبت به احتمال برهم خوردن تعادل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بین زنان و مردان جامعه هشدار داده شده و آمده است، این امر بر خانواده ها هم تاثیر مخرب خواهد گذاشت.
تهیه کنندگان این گزارش همچنین خواستار یافتن راه حل برای مواجهه با مشکلات ناشی از به هم خوردن این تعادل و حضور بیشتر زنان در دانشگاهها و مراکز آموزش عالی شدند.
بر اساس آماری که در این گزارش مطرح شده، تعداد پذیرفته شدگان دختر در کنکور دانشگاهها از 32 درصد به 65 درصد رسیده است.
الهه کولایی، عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس ششم، استاد دانشگاه و فعال زنان، عضو شورای مرکزی حزب مشارکت در این باره به بخش فارسی بی بی سی می گوید، تعداد دختران در دانشگاهها از نیمه دهه 70 روند صعودی داشته و از همان زمان هم بحث بر انگیز بوده است.
خانم کولایی می گوید در زمان ریاست جمهوری محمد خاتمی، از تلاش ها برای اعمال سیاست های ممانعت از این افزایش، مبارزه شد اما بعد از دوران اصلاحات این تلاش ها بار دیگر مورد توجه قرار گرفتند.
این نماینده مجلس ششم ایران، عوامل مختلفی را در افزایش تعداد دختران در دانشگاهها و مراکز آموزش عالی موثر می داند که افزایش تلاش آنها از آن جمله است.
خانم کولایی می گوید برای دختران ایرانی ورود به دانشگاه تبدیل به اهرمی برای ابراز هویت شده و آنها باور دارند که با ورود به دانشگاه امکان دفاع از حقوق خود را پیدا می کنند.
الهه کولایی شیوه نگرش به موضوع افزایش تعداد دختران در دانشگاهها و اعمال برخی سهمیه بندی های جنسیتی را سطحی می داند و می گوید، اگر تعداد پذیرفته شدگان دختر بیشتر است به این دلیل است که تعداد آنها در بین داوطلبان هم به همین نسبت بیشتر است.
این نماینده پیشین مجلس ایران، با ذکر این نکته که افزایش تعداد دختران در دانشگاهها پدیده مثبتی است می گوید، کسانی هستند که می خواهند خانم ها را برای شوهر داری و بچه داری به خانه ها بازگرداند در صورتیکه باید علل و ریشه های پدیده رشد آمار خانم ها در مراکز آموزش عالی بررسی شود.
وی در بیان جزئیات این موضوع می گوید مثلا دلایلی وجود دارد مانند اینکه دانشگاه به طور کلی رابطه خود را با اشتغال و مزایای اقتصادی و اجتماعی از دست داده است و از آنجاییکه پسر ها آن منزلت اقتصادی را که به دنبالش هستند با ورود به دانشگاه و فارغ التحصیلی به دست نمی آورند تمایلی برای ورود به دانشگاه ندارند.
به گفته خانم کولایی، دایر شدن رشته های کار و دانش در دوره آموزش متوسطه که بیشتر پسران را جذب می کند هم در کاهش تمایل پسرها برای ورود به دانشگاهها موثر است.
خانم کولایی می گوید به جای این نگرش که زنان باید به نقش های خانگی خود و احتمالا رفع نیازهای دیگر زنان برگردند و جدا سازی و ارایه طرح هایی در جهت این نوع نگرش باید این موضوع را از زوایای مختلف بررسی و تحلیل کرد. باید رسیدگی شود به اینکه چرا تمایل پسر ها برای ورود به دانشگاهها کمتر شده .
رفعت بیات، نماینده اصولگرای مردم زنجان و عضو فراکسیون زنان مجلس ایران نیز با تفکری که در این گزارش مطرح شده موافق نیست و به بی بی سی فارسی می گوید، این افزایش نشانگر رشد، استعداد و میزان مشارکت آنها در جامعه و موید تفکر آیت الله خمینی درباره لزوم میزان مشارکت خانم ها در جامعه است.
به گفته خانم بیات، وقتی در پاریس از آیت الله خمینی سوال شد آیا این که شنیده شده اگر زمام حکومت را به دست گیرد خانم ها خانه نشین شده و در دانشگاهها بین دختر ها و پسرها پرده می کشند، صحیح است یا خیر، آیت الله خمینی ضمن نفی این اظهارات گفت در جمهوری اسلامی، با حفظ شعائر اسلامی، خانم ها فرصت بیشتری برای مشارکت خواهند یافت به ویژه اینکه تا قبل ازاین خانم های محجبه این فرصت را نداشتند.
خانم بیات گفت تفکر مطرح شده در این گزارش مرکز پژوهش های مجلس مقداری تنگ نظرانه و احتمالا برای فرار از برنامه ریزی های لازم است.
او معتقد است این افزایش را باید درست مدیریت کرد نه اینکه با مطرح کردن مسائلی چون سهمیه بندی جنسیتی توان علمی را تضعیف و صورت مسئله را پاک کرد.
کسانی که با این تفکر و اعمال برنامه هایی چون سهمیه بندی جنسیتی برای ایجاد"تعادل" در ورودی دانشگاهها موافقند، می گویند، اگر تعداد خانم های تحصیل کرده نسبت به آقایان بیشتر شود مشکلات اجتماعی زیادی به همراه خواهد داشت که کاهش تعداد ازدواج ها هم از آن جمله است.
افرادی که با تفکر و نتیجه گیری این پژوهش مرکز پژوهش های مجلس ایران موافقند می گویند، وقتی پسری بدون تحصیلات دانشگاهی به خواستگاری دختری که دانشگاه رفته برود، به دلیل نا همگونی تحصیلی، عروسی سر نمی گیرد. در باره اشتغال هم وقتی در مشاغل مختلف نیاز به مدارک ومدارج تحصیلی باشد و خانم ها بیش از آقایان واجد شرایط باشند، آقایان بی کار می مانند که البته بر عکس آن هم صادق است.
برای اینکه هیچ کدام از این کفه ها از دیگری سنگین تر نشود و اعتدال بر قرار شود باید این مقوله را درست مدیریت کرد.
در ارزیابی جوامع، آمار تحصیلات دانشگاهی خانم ها از شاخص هایی است که همواره مورد توجه و مطالعه است پس کاهش این آمار هم به خودی خود مشکلات دیگری ایجاد خواهد کرد.
نظر شما در این رابطه چیست؟

امروزه بستگان و اقوام فردی که یکی از نزدیکانشان فوت شده، غیر از غم فراق عزیز از دست رفته، به حال خود و هزینه هایی که به گردنشان افتاده نیز می گریند.
این افراد مجبورند کلیه هزینه های مربوط به یک هفته مراسم را تقبل کنند، که به آنها باید مخارج تهیه قبر، غسالخانه، اتوبوس ایاب و ذهاب، چای، حلوا و وعده های مختلف غذایی برای عزاداران را هم اضافه کرد.
در سال های اخیر و با گسترش فرهنگ چشم و هم چشمی، صنف جدیدی در ایران و به ویژه تهران متولد شده که کلیه خدمات مربوط به مجالس ترحیم را با هزینه های گزاف انجام می دهند.
این موسسات که مردم را به مرگ آبرومندانه دعوت می کنند، مراسم عزاداری را به باشکوه ترین شکل ممکن برگزار می کنند، البته اگر پول کافی برای این کار داشته باشید.
اگر متوفی در بیمارستان فوت کرده باشد، همان جا جواز دفن صادر می شود و اگر فرد در خانه فوت کند این موسسات با دعوت از یک پزشک برای مرده جواز دفن صادر می کنند.
برگزاری مراسم در یک مسجد معتبر، تهیه میوه های مرغوب، حلوا و خرما با تزئینات ویژه و گل آرایی، مداح و شام و ناهار از جمله خدماتی است که این موسسات در قالب خدمات عزاداری به مراجعان خود ارائه می دهند.
هزینه مداحان این مراسم نیز بسته به میزان شهرت مداح از ساعتی ۳۰هزار تومان تا ۶۰۰ هزار تومان و حتی بیشتر متغیر است.
بر اساس امار رسمی حدود ۳۰۰ موسسه فقط در تهران متولی این مراسم هستند، اما آمار غیر رسمی ارقام بسیار بالاتری را نشان می دهد.
سنگ قبرهای هنری
هر چند که سازمان بهشت زهرا قطعاتی محدود را به صورت رایگان در اختیار مردگان تهرانی قرار می دهد، اما قیمت قبر بسته به قدمت، مرغوبیت و موقعیت جغرافیایی آن متفاوت است و می تواند تا 15 میلیون تومان نیز برسد.
سنگ قبر نیز دارای قیمت های متفاوتی است. ارزان ترین سنگ مزار حدود ۸۰ هزار تومان قیمت دارد و جنس های مرغوب تر گرانیتی بسته به ظرافت و نوع کاری که بر روی سنگ شده، تا میلیون ها تومان هم می تواند هزینه داشته باشد.
عزاداری تجملی
جدیدا در شهرهای بزرگ به ویژه تهران آرایشگاه ها نیز به افرادی که قصد شرکت در مراسم ترحیم دارند، خدمات گریم ارائه می کنند.
این آرایشگاه ها که پیش از این فقط به آرایش بانوان و تازه عروسان می پرداختند، امروزه با نوع خاصی گریم اندوه خاصی به چهره فرد عزادار می دهند.
اگر سری به شیرینی فروشی های مناطق شمالی تهران که عمدتا ساکنان این مناطق از توان مالی بالایی برخوردار بوده و قشر مرفه جامعه محسوب می شوند بزنید، بخشی از ویترین به شیرینی های مربوط به مراسم عزاداری اختصاص داده شده که با ربان سیاه رنگ و به گونه زیبایی تزیین شده است.
گل فروشی ها هم از این بازار بی نصیب نیستند و یک تاج گل بزرگ می تواند تا چند میلیون تومان هزینه داشته باشد.
ضجه زن های حرفه ای
موسسات خصوصی برگزار کننده مراسم ترحیم، مشکل متوفیانی را که دارای بستگان زیادی نیستند نیز حل کرده اند.
این موسسات با استخدام افرادی که گریه کن یا ضجه زن نام گرفته اند به مجلس حال و هوای خاصی می بخشند.
هزینه دو ساعت گریه حدود ۲۵ هزار تومان است و اگر فرد گریه کن حرفه ای تر باشد یعنی بتواند خود را به خوبی به غش بزند، ممکن است این هزینه به ۵۰ هزار تومان نیز برسد.
هر چند که این گونه موسسات مشکل خانواده های مرفه را در زمینه برگزاری یک مجلس عزاداری با شکوه حل کرده اند، اما کم نیستند کسانی که حتی پول کافی برای مراسم کفن و دفن و حتی تهیه قبر ساده را هم ندارند.
این در حالی است که هزینه یک مراسم ساده یک هفته ای ترحیم با هزینه مجلس عروسی هم خوانی داشته و به چند میلیون تومان می رسد.
برگرفته از سایت BBC Persian
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی که به دوستان یک دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی

دل عارفان ببردند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
مده ای رفیق پندم که به کار درنبندم تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی
آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسی است که زير پای پيرترين فرد دنياست.
آموخته ام ... که وقتی عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان می شود.
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گويد: تو مرا شاد کردی.
آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسی است که در دنيا وجود دارد.
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه ای از طرف کودکی، نه گفت.
آموخته ام ... که هميشه برای کسی که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم.
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستی داريم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشيم.
آموخته ام ... که گاهی تمام چيزهايي که يک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهميدن وی.
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالی است.
آموخته ام ... که زندگی مثل يک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهايش نزديکتر می شويم سريعتر حرکت می کند.
آموخته ام ... که پول شخصيت نمی خرد.
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشايی می کند.
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم می توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم.
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقايق، آنها را تغيير نمی دهد.
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شويم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زمانی که عاشق بشويم.
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمی روند، بلکه شخص ديگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.
آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پيشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد.
آموخته ام ... که بهترين موقعيت برای نصيحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد.
آموخته ام ... که کوتاهترين زمانی که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم.

مرا چشمیست خون افشان زدست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی نگارین گلشنش رویست و مشکین سایه بان ابرو
تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
اینم شعر دو کاج که قولشو دادم
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند
روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاجها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم
دور شو، دست از سرم بردار من کجا طافت تو را دارم
بینوا را سپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جوئی تا که بینند عیب کار از چیست
سیمبانان پی مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند
شعری از قیصر امین پور

سازنده ارغنون این ساز از پرده چنين برآرد آواز
کان مرغ به کام نارسيده از نوفليان چو شد بریده
طياره تند را شتابان می راند چو باد در بيابان
می خواند سرود بی وفائی بر نوفل و آن خلاف رائی
با ھر دمنی از آن ولایت می کرد ز بخت بد شکایت
می رفت سرشک ریز و رنجور انداخته دید دامی از دور
در دام فتاده آھوئی چند محکم شده دست و پای در بند
صياد بدین طمع که خيزد خون از تن آھوان بریزد
مجنون به شفاعت اسب را راند صياد سوار دید و درماند
گفتا که به رسم دامياری مھمان توام بدانچه داری
دام از سر آھوان جدا کن این یک دو رميده را رھا کن
بيجان چه کنی رميده ای را جانيست ھر آفرید های را
چشمی و سرینی اینچنين خوب بر ھر دو نبشته غير مغضوب
دل چون دھدت که بر ستيزی خون دو سه بيگنه بریزی
آن کس که نه آدميست گرگست آھو کشی آھوئی بزرگست
چشمش نه به چشم یار ماند؟ رویش نه به نوبھار ماند؟
بگذار به حق چشم یارش بنواز به باد نوبھارش
گردن مزنش که بی وفا نيست در گردن او رسن روا نيست
آن گردن طوق بند آزاد افسوس بود به تيغ پولاد
وان چشم سياه سرمه سوده در خاک خطا بود غنوده
وان سينه که رشک سيم نابست نه در خور آتش و کبابست
وان ساده سرین نازپرورد دانی که به زخم نيست در خورد
وان نافه که مشک ناب دارد خون ریختنش چه آب دارد
وان پای لطيف خيزرانی درخورد شکنجه نيست دانی
وان پشت که بار کس نسنجد بر پشت زمين زنی برنجد
صياد بدان نشيد کو خواند انگشت گرفته در دھن ماند
گفتا سخن تو کردمی گوش گر فقر نبودمی ھم آغوش
نخجير دو ماھه قيدم اینست یک خانه عيال و صيدم اینست
صياد بدین نيازمندی آزادی صيد چون پسندی
گر بر سر صيد سایه داری جان بازخرش که مایه داری
مجنون به جواب آن تھی دست از مرکب خود سبک فروجست
آھو تک خویش را بدو داد تا گردن آھوان شد آزاد
او ماند و یکی دو آھوی خرد صياد برفت و بارگی برد
می داد ز دوستی نه زافسوس بر چشم سياه آھوان بوس
کاین چشم اگرنه چشم یار است زان چشم سياه یادگار است
بسيار بر آھوان دعا کرد وانگاه ز دامشان رھا کرد
رفت از پس آھوان شتابان فریاد کنان در آن بيابان
شعری از نظامی گنجوی

آشنایی شما با فروغ فرخزاد از چه زمانی آغاز شد؟
آشنایی من با فروغ فرخزاد به واسطه یک دوست آغاز شد. دوستی که مهرداد صمدی نام داشت و همراه همسرش از دوستان بسیار نزدیک فروغ به شمار می آمدند و همین طور دوستان صمیمی من. در نتیجه ما با هم آشنا شدیم و برای من بسیار باعث افتخار بود که با شاعر مهم دوران خودم آشنایی نزدیک داشته باشم. این آشنایی تا وقتی که او درگذشت ادامه پیدا کرد و هر لحظه و هر روزش برای من مغتنم بود.
این آشنایی از چه مقطعی بود ؟ قبل از چاپ دفتر "تولدی دیگر" یا بعد از آن؟
بعد از انتشار "تولدی دیگر". سالی که من با او آشنا شدم احتمالا ۲۴ – ۲۵ سال بیشتر نداشتم. ما آن زمان مجله اندیشه و هنر را در می آوردیم که مجله ادبی بسیار معتبری بود و یکی دو سال بعد از شروع این کار بود که با او آشنا شدم.
در مورد فروغ اولین خصوصیتی که به ذهن تان می آید چیست؟ چیزی که با هر بار یادآوری او بلافاصله به ذهن تان خطور می کند؟
خنده خیلی قشنگی داشت. این عمده ترین چیزی است که دائما به خاطر می آورم.
ادامه مصاحبه را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
همه می پرسند :
چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟ چیست در همهمه ی دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید؟
روی این آبی آرام بلند که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت ، مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم ، می بینم من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من ، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر تو ببند تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
شعری از فریدون مشیری
سلام
بالاخره هوا یه کم گرمتر شد.(البته شبا که همچنان سرما بیداد می کنه!)
می تونید اینو در تعداد مامورای شهرداری که مشغول کندن یخ کناره های بلوارا وخیابونا هستند، درساختمونای نیمه کاره ای که دوباره شروع به ساخت کردن، در زیاد شدن تعداد تاکسی هایی که جلو پاتون ترمز می زنن ، در اتوبوسهای کثیف و گلی شرکت واحد که کم کم دارن می شورنشون، در ... ببینید!
اینکه چرا باید برفا حتما یخ بشه و بعد جمع بشه،اینکه چرا وقت نیاز، تاکسی نایاب میشه و حتی ماشین در بستی هم گیر آدم نمیاد، اینکه اگه تو همچین برف و سرمایی خدای نکرده (که حتما واسه خیلیا تو همین روزا، کرده ) آدم مریض دار بشه و نیاز به آمبولانس یا حداقل یه آژانس فقط واسه حمل مریضش داشته باشه ،اینکه چرا اینقد شیشه های اتوبوسهای واحد گلیه و چرا ۴ هفته تا ۱ ماه بعد از برف باید شسته بشه ،مد نظرم نیست.
چیزی که همیشه واسم سواله نحوه تخصیص امکانات به شهرونداس!آخرین نمونشو که دیدم بازم یادم افتاد که چرا؟
چرا اول باید اتوبوسهای واحد مناطق بالای شهر شسته بشه؟ جدی مگه آدم بالای شهر با پایین شهر فرق می کنه؟ نکنه بالا شهریا آدم ترن!؟ میدونم هممون خیلی از این صحنه ها دیدیم ولی اینقد واسمون عادی شده که یه بارم شاید از خودمون نپرسیم چرا؟ شاید تو اصلا واست مهم نیست که چرا ! من اصلا با تو نبودم. با توام بله با تو که آدمی! با تو که جزء همه ای!
شنیدم تو یکی از خطای پایین شهر یکی به اون یکی می گفت این اتوبوسای جدید وقتی کهنه شدن میدنشون به ما! طفلک منتظر بود که کهنه بشن ! خیلی این موضوع عادی بود واسش! شاید هم یه موضوع طبیعیه و من نمی فهمم! پس این شعر سعدی چیه که می گه :
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد،دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ آدمیت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینهی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی،پاکی،مروت،ابلهی است صحبت از موسی و عیسی و محمد نا بجاست
قرن" موسی چمبه "هاست
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
من،که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بردار- اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام،زهرم در پیاله،اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای!جنگل را بیابان می کنند
دست خونآلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نا مردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن،مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن،یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن،جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبتها صبور صحبت از مرگ محبت،مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
شعر از فریدون مشیری
فی الواقع من موندم که این نویسنده ها ازکجاشون اینقد مطلب در میارن. منظورم این نویسنده های آدم حسابی نیست. یه عده وبلاگ نویس کچل شده مثل خودمو می گم. والا من که هر چی به این مخ زهوار در رفتم روغن زدم شاید یه دوزار مطلب به درد بخور تولید کنه ، را نیفتاد که هیچ حالا بدون روغن کاری همون 1 ذره ی اولم نمی ده بیرون. خدا کنه روغن فعلا سهمیه بندی نشه!
البته من کلا در تولید چرندیات مشکل اساسی دارم.دانشجو که بودم بعضی از این بچه ها رو میدیدم از صبح ساعت 6 جلو دانشگاه مخ یکی از دخترا رو کار می گرفت الی صلات ظهر. بعد از نماز هم ادامه مخ زنی در سوراخ سمبه های پشت دانشگاه ادامه پیدا می کرد! یه بار گوش دادم ببینم اینا چی مگن شاید یه روز به دردم خورد.
پسره داشت نشونی خونه دوست شوهر خواهرشو در فلان محله پاریس به دختره می داد.جالب اینجاس که دختره هم می گفت که اتفاقا تو یه پیتزا فروشی همون محله پیتزا خورده!!
منم دهاتی ! برگشتم به یارو می گم آره پیتزای ایتالیا حرف اولو تو دنیا می زنه!!!
(از فردا هی Comment , Email نزنید که کجایی ام! فکر بد نکنید! خراسانیم! )
خلاصه ما اونوقتا نفهمیدیم با یه Lady چطور حرف بزنیم ، مخش می خوره!
حالا هم که صاب وبلاگ شدیم که می بینید اوضا چطوره.
البته نظرات پر بار شما چون چراغ قوه موبایل تاریکی ذهن منو روشن می کنه!
ممنون از توجه تون!
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد: تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد.... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی .
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارن .
دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما.... چه کنم که بسته پایم....

به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی, به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را.
ملاصدرا می گوید
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید
که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
این خواننده و نوازنده دوتار یکی از آخرین راویان بازمانده از نسل بخشیان بزرگ شمال خراسان بود و با مرگش بسیاری از داستانها و روایتهای این نسل از بین رفته تلقی می شود.
حاج قربان سلیمانی که کشاورزی شغل اصلی او بود، در دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی به عنوان "گنجینه ملی لقب" گرفت و از دست رئیس جمهوری وقت نشان درجه ۲ فرهنگ و هنر دولتی دریافت کرد.
او در سال ۱۳۰۲ در روستای علیآباد قوچان به دنیا آمد و نزد پدرش کربلایی رمضان که از نوازندگان معروف دوتار در شمال خراسان بود به آموختن این ساز پرداخت.
|
در سال ۱۹۹۱ در جشنواره موسیقی و تئاتر سنتی ایرانی در شهر آوینیون فرانسه شرکت کرد و منتقدان اروپایی به او لقب ” گنج ملی“ دادند |
حاج قربان ۲۴ ساله بود که پدرش درگذشت و او نزد استادان دیگر به تکمیل اندوخته های خود در زمینه موسیقی پرداخت.
حاج قربان از سال ۱۳۴۶ تا ۱۳۶۶ مدت بیست سال به دلایل مذهبی دست به ساز نزد و دوتارش را کنار گذاشت. او در این باره گفته بود: "بعد از سفر حج، یک روز از یک جشن عروسى بر مىگشتم. شیخی به من گفت که من و موسیقى من نفرین شده و شیطانى اند."
"از همان روز حدود ۲۰ سال دست به ساز نزدم تا روزی که شیخ دیگری موسیقی مرا موهبتی الهی خواند و تشویق به نواختنم کرد و مرا با سازم آشتی داد."
حاج قربان سالهای متمادی در جشنواره های مختلف موسیقی در ایران و خارج از کشور شرکت کرد.
او در یکی از دوره های جشنواره موسیقی نواحی کرمان نیز به عنوان داور بخش مسابقه حضور داشت. این نوازنده و خواننده در سال ۱۹۹۱ در جشنواره موسیقی و تئاتر سنتی ایرانی در شهر آوینیون فرانسه شرکت کرد و منتقدان اروپایی به او لقب ” گنج ملی“ دادند.
اجراهای متعدد حاج قربان سلیمانی در داخل و خارج از کشور ضبط شده است و چند سال پیش مجموعه دوتار و آواز او با نام استاد حاج قربان سلیمانی، موسیقی شمال خراسان از سوی کارگاه موسیقی منتشر شد که در آن، علیرضا سلیمانی به عنوان نوازنده دوتار و همخوان، حاج قربان را همراهی کرده است.
برگرفته از سایت BBC Persian

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...
آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
گر نکته دان عشقی ،خوش بشنو اين حکايت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
يا رب مباد کس را مخدوم بی عنايت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گويی ولی شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
يک ساعتم بگنجان در سايه عنايت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از رقيب خوشتر کز مدعی عنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خون ريز را حمايت
اين راه را نهايت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بيش است در بدايت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بینهايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدايت
عشقت رسد به فرياد ،ور خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روايت

روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، از دل خونين
لحظه های عمر بی سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين

ادامه مطلب
جند روزی میشه که وبلاگ نویسی رو شروع کردم و بحمدالله با استقبال عجیبی روبرو شد.همینطور Email و Offline و SMSو نظره که از هر طرف به دستم میرسه!!! شاهد این ادعا همین نظراتیه که بینندگان دادن و تو وبلاگ می بینید(منظورم همون یک نظره که اونم در واقع آگهی تبلیغاتیه!)
باز طفلک دم همین سایته گرم ما رو آدم حساب کرد و یک چیزی نوشت که بفهمم رابینسونه اینترنت نیستم!
راستی اگه تو آمار بازدید کننده ها میبینید نوشته 55 بدونید که 45 بارشو خودم بازدید کردم!
حالا من یه سوال دارم یکی لااقل به این جواب بده.
تو کدوم سایت میشه عکس Upload کرد.این Tinypic نامرد که بعد یک روز عکس ما رو دور انداخت!
میبینم که هوا یه کم بهتر شده.خدا رو شکر این فن تهویه دستشویی اداره هم را افتاد.
بچه های تاسیسات هم جهت جلوگیری از تکرار حوادث اینچنینی پشت فنه یه کارتن گذاشتن روی اونم گونی کوبیدن !!!
منم متوجه شدم اصلا این فن تک منظوره بود و قرار نبوده جایی رو تهویه کنه! همین که تولید صدا کنه کافیه!!
در هر صورت فعلا اوضاع امن و امانه.
مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن
زاه شرر بار این قفس را بر شکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را پر شرر کن
ظلم ظالم جور صیاد آشیانم داده بر باد
ای خدا ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن
نو بهار است گل به بار است ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر مختصر کن
(ملک الشعرای بهار)
می خوام در زمینه وبلاگ نویسی تجربه کسب کنم.
می خوام جایی رو باز کنم که هر کدوم از دوستام اگه خواستن. چیزایی رو که فکر می کنند به درد می خوره واسه همه بنویسن.
می خوام اینجوری با هم بودنم تجربه کنم.
اسم وبلاگ برگرفته از اسم شرکتمونه(مهندسی سامانه های هوشمند دلفین ).یه شرکت با زمینه کاری مشاوره .طراحی و اجرای شبکه های کامپیوتری.
منم و دوستان خوبم که همگی لیسانس سخت افزاریم.
می خام بنویسم. بدون فکر کردن به چگونگیش.
شاید یه تب موقتی باشه و چند وقت دیگه کرکره وبلاگ رو بکشم پایین.ولی فعلا قصد کردم این مسیرو تجربه کنم.
اگه کمکم کنید ممنون میشم.نکنیدم همینقد که وقت می ذارید و توجه می کنید ممنونم
فعلا خداحافظ


